به قدر زق زق زدن نوک انگشتان پا ، پیاده روی کردیم. من و تنهایی ، با جیب های خالی مان. البته تنهایی ام جیب ندارد. تنهایی ام هوس سیگار کرده بود ، از آن بهمن های سفیدِ پایه کوتاه ؛ و من که سیگار نمی کشیدم پیشنهاد به ادامه پیاده روی دادم تا حداقل قبل از رسیدن طوفان به مقصد رسیده باشیم. مقصد کجاست؟ نمیدانم ؛ شاید مقصد همین رفتن است ، همین گذشتن و گذرکردن...
میرفتیم و هوا به غایت سرد بود و یخناک. به قدری سرد که حتی سگ هم پر نمیزد چه برسد به آدمیزاد. البته من آدمیزاد بودم ولی تنهایی ام نه... تنهایی ام می توانست به ماه پربزند ، ماه همان شیئ آسمانی سفید پررنگ است که امشب کامل بود؛ ولی اگر پر میزد من تنهاتر میشدم پس ماند و هوس سیگار کرد.از همان بهمن های سفید پایه کوتاه.
در کوچه پس کوچه های تاریک و غمگین و سیاه و سفید دهه ی 50 بودیم و قدم میزدیم، از آن کوچه هایی که تیرهای برق چوبی دارند و نوری بیجان. کوچه های پیر و خسته و تنها. دوست داشتم راه زنی،جیب بری یا زورگیری بیرون می پرید و از من و تنهایی ام ، دارایی مان را میخواست و من دست در جیب کنم و آسترش را بالا بکشم و با خنده بگویم: به کاهدان زدی گلابی!
ما را در سایت هر لحظه... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 109